خاطرات كهنه

من اسیر واژه محبتم خالی از کینه دل و حسادتم عاشق دستهای با رفاقتم زندگی اینحوری داده عادتم

خدايا...


خدايم را دوست دارم و باوفاتر از او سراغ ندارم

به رسم همين وفاداريست كه كساني را كه دوست دارم به او ميسپارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 2 1391ساعت 21:12  توسط sarsepordeh70  |  (12) نظر

هر شب تنهائي

چون خيالت همه شب مونس و دمساز من است

شرم دارم كه شكايت كنم از تنهائي...

دلم خيلي گرفته...

+ نوشته شده در  يکشنبه 3 2 1391ساعت 22:29  توسط sarsepordeh70  |  (4) نظر

كهكشان بي ستاره!

   

  دل تنگم و جز روي خوشت در نظرم نيست

                                                              در گيتي و افلاك به جز تو قمرم نيست

      با عشق تو شب را به سحرگاه رساندم

                                                            بي لذت ديدار تو شب را سحرم نيست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 1 1391ساعت 21:38  توسط sarsepordeh70  |  (2) نظر

باران نبار!!!


كيميا جان من به جات بودم تو اين هواي گرم از خدا ميخواستم:

خدايا كولرتو روشن كن ولي شيلنگشو بنداز اونورتر ما خيس نشيم!

با اينكه هوا گرمه ولي حس زير بارون راه رفتنم ندارم!

بازم مي مونيم خونه و خدارو سپاسگذاريم!

+ نوشته شده در  پنج شنبه 24 1 1391ساعت 18:5  توسط sarsepordeh70  |  (6) نظر

ياد ايام مدرسه به خير

سلام دوستاي گلم،خوبين؟

تعطيلات چطور بود؟اميدوارم به همتون خوش گذشته باشه.

يادش بخير...وقتي بچه بوديم و  بعد از تعطيلات سال نو به مدرسه ميرفتيم اولين موضوع انشامون خاطرات عيد بود.

پيك نوروزي يادتونه؟!من كه هميشه ميذاشتم آخر تعطيلات با داداشم حل ميكرديم،چه روزاي خوبي بود...

دوست دارم بازم برگردم به دوران مدرسه!دلم براي شيطنتاي اون روزا،دوستام،حرفاي تو راه مدرسه...همه و همه تنگ شده

قدر لحظه لحظه هاي زندگيتونو بدونين

موفق و پيروز باشين.

باي باي

+ نوشته شده در  شنبه 19 1 1391ساعت 10:2  توسط sarsepordeh70  |  (4) نظر

نوروز

((( بووووووومممم)))

...... سال نو......

....................

نشده هنوز!

هول نشو...عمو نوروز بود،شيپور زد!چشمكخنده

پيشاپيش سال نو مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 12 1390ساعت 13:41  توسط sarsepordeh70  |  (1) نظر

هانا عسگري

سلام دوست عزيزم،اول ممنون كه اومدي،خوشحال شدم.

فقط يكم دقت ميكردي اسم خوانندش رو ش هستمتعجب،مازيار فلاحي!

خوشحال ميشم دفعه بعد ادرس وبلاگتم برام بزاري.

مرسي.

باي بايچشمك

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 12 1390ساعت 12:54  توسط sarsepordeh70  |  (2) نظر

بوي شكوفه هاي بهاري و حال و هواي عيد

سلام به دوستاي گلم،خوبين؟

كجائين بي معرفتا!؟از دستتون خيلي ناراحتم...اخم

چيزي به بهار و سال نو و عيد نمونده،كاراتونو كردين؟فكراتونو كردين كه تو تعطيلات چيكار كنين يا كجا برين؟

خوش به حال اونائي كه ميرن مشهد...اگه رفتين از طرف ما هم زيارت كنين.

ببينم كي با معرفته و تو تعطيلاتم مياد سر بزنه!چشمك

خلاصه پيشاپيش فرا رسيدن بهار و سال نو رو به همتون تيريك ميگم.اميدوارم سال خوبي پشت سر و در پيش رو داشته باشين.

تعطيلات خوش بگذره.

موفق باشين

باي بايلبخند


+ نوشته شده در  يکشنبه 14 12 1390ساعت 12:16  توسط sarsepordeh70  |  (3) نظر

89/12/1

1سال گذشت...

چقدر زود...!!!

هنوزم باورم نميشه بزرگ شدم و ازدواج كردم و يك سالم گذشت!

هنوزم حسه بچگي تو وجودمه،هنوزم مثل بچه ها بهونه گير و زودرنجم،هنوزم زود قهر ميكنم،هنوزم...

زندگي          زندگي          زندگي

يك ساله زندگيمو نصف كردم،دنيامو با كسي تقسيم كردم كه خيلي دوسش دارم

خدايا عشقمو برام تا وقتي زنده ام نگهدار...

دوست دارم محمد عزيزم

+ نوشته شده در  جمعه 5 12 1390ساعت 1:14  توسط sarsepordeh70  |  (2) نظر

خوشبختي

خوشبختي مثل يه پروان مي مونه
وقتي دنبالش مي افتي پرواز مي كنه
اما وقتي وايستي مياد رو سرت ميشينه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 11 1390ساعت 11:56  توسط sarsepordeh70  |  (1) نظر

نهايت


من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف ميزنم

اگر به خانه ي من آمدي براي من

اي مهزبان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبختي بنگرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 10 1390ساعت 12:46  توسط sarsepordeh70  |  (3) نظر

بازگشت دوباره

سلام دوستاي گلم،خوبين؟من نيستم بهتون خوش ميگذره؟

يكم گله ازتون دارم!ولي قبلش ميخوام بگم دوباره ميخوام برگردم و مثل سابق تو وبم مطلب بزارم و شما دوستاي گلم لطف كنين و با نظراتتون بهم دلگرمي بدين،پس از همين اول كه قالب وبلاگمو عوض كردم نظرتونو بدين كه خوب شده يا تيره باشه بهتره!؟بوسه

مي خواستم شكايتي كه ازتون داشتمو بگم،ولي دلم نمياد،بي خيالچشمك

اميدوارم مثل سابق بتونيم دوستاي خوبي باشيم.

دوستون دارم.

منتظرتون هستم؛زياد چشم براهم نزارين.بتونم هر روز ميام.

باي باي

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 10 1390ساعت 14:32  توسط sarsepordeh70  |  (1) نظر

موريس مترلينگ


غنچه خوشبختي در جاي تاريك و بي صدا و گودي پنهان است كه بسيار نزديك ماست؛

ولي كمتر از آنجا ميگذريم

و آن دل خود ماست...

+ نوشته شده در  يکشنبه 4 10 1390ساعت 11:33  توسط sarsepordeh70  |  (0) نظر

توقف زمان

تيكءتيكءتيك!صداي ثانيه ها

هيسءهيسءهيسءصداي سكوت!

فكرءفكرءفكرءصداي ذهن!

اتاقم پر شده از هياهو...

حوصله ام خودش را به در و ديوار مي كوبد اما گويي اين اتاق دري به بيرون ندارد.

شايد زمان متوقف شده و ساعت اتاقم فقط اداي گذر زمان را در مي آورد!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 2 1390ساعت 13:30  توسط sarsepordeh70  |  (7) نظر

zendegi...

zendegi yani ye baazi   3,2,1
sout davar,baazi shoru shod
davidi,dast o paa zadi,ghargh shodi
del shekasti aashegh shodi,bi rahm budi,mehrban shodi
bache budi,bozorg shodi,pir shodi

soute davar,baazi payan yaft... 

+ نوشته شده در  يکشنبه 28 1 1390ساعت 13:40  توسط sarsepordeh70  |  (0) نظر

...

 

دنیارو بی تو نمی خوام یه لحظه           دنیا بی چشمات یه دروغ محضه

 

+ نوشته شده در  يکشنبه 21 6 1389ساعت 9:55  توسط sarsepordeh70  |  (12) نظر

بی تو بودن

 

روزای سخت نبودن با تو               خلا امیدو تجربه کردم  

داغ دلم که بی تو تازه می شد          همنفسم شد سایه ی سردم

         تو رو میدیدم از اونور ابرا         که می خوای سر سری از من ردشی

آسمونو بی تو خط خطی کردم          چه جوری می تونی انقدره بدشی

سکوت قلبتو بشکنو برگرد               نذار این فاصله بیشتر از این شه

نمی خوام مثل گذشته که رفتی               دوباره آخر قصه همین شه

+ نوشته شده در  يکشنبه 21 6 1389ساعت 9:45  توسط sarsepordeh70  |  (7) نظر

خبر خبر

در دفتر ذهنم زنده نگه داشته ام یاد تو را

از خدا می طلبم زندگی شاد تو را...

سلام به دوستای با معرفت و گل خودم،امیدوارم همتون خوب و خوش و سرحال باشین.

مارو نمی بینین خوش می گذره!؟

می خواستم یه خبر خوب بدم!

خودتون حدس بزنین...

...

کی می تونه بگه؟

آفرین...

اومدم بگم من و محمد جونم بالاخره رسما مال هم شدیم و دوشنبه ساعت 12شب عقد کردیم!!!

چیه...تعجب کردین!؟

آدم عجول کاراش اینجوریه!

خلاصه...امیدوارم همتون به اون چیزی که می خواین برسین و همیشه خوشبخت باشین

فعلا بای بای

+ نوشته شده در  شنبه 23 5 1389ساعت 14:5  توسط sarsepordeh70  |  (7) نظر

در سوگ شاپرک ها

وقتی برای اولین بار به تو دل بستم،شب پر از خیال مهتابی شدن بود و شکوفائی رازهایمان از نجابت خاکستری ستاره ها هم پر رنگتر شده بود.وقتی لحظه های بی هم بودن،پوست نازک روزهایم را زخمی کرد،شانه های ماه مرهمی برای قابهای خالی دستهایم نبود.تو که مکالمه ی زیبای آسمان هستی!اگر بخواهی آسمان را میان ردپای چشمه ها گم می کنم و ستاره ها را به چشمانت می دوزم.اگر بخواهی هر صبح با مهتاب به خانه ی باد می روم و بوی گلها را برایت می فرستم.از هجای غزلهایم،عاشقانه ها را دستچین می کنم و سبدهای سحر را برای آئینه ی چشمانت می فرستم.من تمام قدمهایت حتی خنده های کوچک را خواب دیده ام.من با سر انگشتان خاطره ها قصه گلهای سبز را آبی کرده ام و قول داده ام کنار کهکشان ها به تو برسم.

کاش این بار نرگسهای دستانمان روی بی سرانجامی سوگ شاپرکها نفس نکشند.کاش روزهای بارانی پشت آفتاب لجوج فاصله ها نمی مرد و لطافت خیس جاده ها برای حس قدمهایمان بی تابی اش را خشک نکند.

+ نوشته شده در  يکشنبه 10 5 1389ساعت 8:1  توسط sarsepordeh70  |  (7) نظر

همیشگی ترین***تقدیم به محمد عزیزم

 

می دانم هنوز هستی!هنوز کنج خنده های شب،صدای نفسهایم را پر می کنی و ای کاش هایت را گم کرده ای.می دانم هنوز دلت را با نسیم می فرستی تا گوشه جاده،بغض خستگی ات را گریه کند و تنهائی ات را وادار می کنی به اندازه کوتاهترین گل شقایق،نبودنش را جار بزند.

تو همان همیشگی هستی!قشنگترین بهانه برای بهانه بودن من!بگذار منطق آواز نارنج ها به آئینه بخشیده شود تا عکس باران با ذهن فراموش شده پنجره قهر کند و روی شانه های ما ببارد.بگذار صداقت هم آوائی شبنمها،سپیدار را به گلهای سفید مژده دهد؛حتی اگر قرار نباشد خورشیدی بدمد.بگذار در آغوش فاصله،جائی میان من و تو روی بی وزنی بیراهه ها انگشتان گلهایم را به مهتاب بدهم تا شاید به پاس تمام اشکهایم حقیقت روزها تکثیر شود.

بگذار نزدیک دورهای تو،گمنامی سنجاقک ها را روی تمام ستاره ها بنویسم و تراکم نفسهایم،تپش قلب ماه را روی روشنائی شب فریاد بزند.من با حس یک ستاره،عاشقترین شدم و حالا ابتدای دلتنگی هایت تن به بی تابی داده ام.

هنوز هم نگاه های تو مسیر زمستان و پائیز را نشان می دهند و من گوشه ای از تنهائی ات شده ام.برایم بمان و نور را معنا کن،بمان و پلکها ی خیسم را از تاریکی شبهای نبودنت بترسان.

می دانم هنوز هم هستی...این جا...در قلب من...

+ نوشته شده در  يکشنبه 27 4 1389ساعت 20:1  توسط sarsepordeh70  |  (4) نظر