خاطرات كهنه

من اسیر واژه محبتم خالی از کینه دل و حسادتم عاشق دستهای با رفاقتم زندگی اینحوری داده عادتم

خدايا...


خدايم را دوست دارم و باوفاتر از او سراغ ندارم

به رسم همين وفاداريست كه كساني را كه دوست دارم به او ميسپارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 2 1391ساعت 21:12  توسط sarsepordeh70  |  (12) نظر

هر شب تنهائي

چون خيالت همه شب مونس و دمساز من است

شرم دارم كه شكايت كنم از تنهائي...

دلم خيلي گرفته...

+ نوشته شده در  يکشنبه 3 2 1391ساعت 22:29  توسط sarsepordeh70  |  (4) نظر

كهكشان بي ستاره!

   

  دل تنگم و جز روي خوشت در نظرم نيست

                                                              در گيتي و افلاك به جز تو قمرم نيست

      با عشق تو شب را به سحرگاه رساندم

                                                            بي لذت ديدار تو شب را سحرم نيست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 1 1391ساعت 21:38  توسط sarsepordeh70  |  (2) نظر

نهايت


من از نهايت شب حرف ميزنم

من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف ميزنم

اگر به خانه ي من آمدي براي من

اي مهزبان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبختي بنگرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 10 1390ساعت 12:46  توسط sarsepordeh70  |  (3) نظر

zendegi...

zendegi yani ye baazi   3,2,1
sout davar,baazi shoru shod
davidi,dast o paa zadi,ghargh shodi
del shekasti aashegh shodi,bi rahm budi,mehrban shodi
bache budi,bozorg shodi,pir shodi

soute davar,baazi payan yaft... 

+ نوشته شده در  يکشنبه 28 1 1390ساعت 13:40  توسط sarsepordeh70  |  (0) نظر

بی تو بودن

 

روزای سخت نبودن با تو               خلا امیدو تجربه کردم  

داغ دلم که بی تو تازه می شد          همنفسم شد سایه ی سردم

         تو رو میدیدم از اونور ابرا         که می خوای سر سری از من ردشی

آسمونو بی تو خط خطی کردم          چه جوری می تونی انقدره بدشی

سکوت قلبتو بشکنو برگرد               نذار این فاصله بیشتر از این شه

نمی خوام مثل گذشته که رفتی               دوباره آخر قصه همین شه

+ نوشته شده در  يکشنبه 21 6 1389ساعت 9:45  توسط sarsepordeh70  |  (7) نظر

در سوگ شاپرک ها

وقتی برای اولین بار به تو دل بستم،شب پر از خیال مهتابی شدن بود و شکوفائی رازهایمان از نجابت خاکستری ستاره ها هم پر رنگتر شده بود.وقتی لحظه های بی هم بودن،پوست نازک روزهایم را زخمی کرد،شانه های ماه مرهمی برای قابهای خالی دستهایم نبود.تو که مکالمه ی زیبای آسمان هستی!اگر بخواهی آسمان را میان ردپای چشمه ها گم می کنم و ستاره ها را به چشمانت می دوزم.اگر بخواهی هر صبح با مهتاب به خانه ی باد می روم و بوی گلها را برایت می فرستم.از هجای غزلهایم،عاشقانه ها را دستچین می کنم و سبدهای سحر را برای آئینه ی چشمانت می فرستم.من تمام قدمهایت حتی خنده های کوچک را خواب دیده ام.من با سر انگشتان خاطره ها قصه گلهای سبز را آبی کرده ام و قول داده ام کنار کهکشان ها به تو برسم.

کاش این بار نرگسهای دستانمان روی بی سرانجامی سوگ شاپرکها نفس نکشند.کاش روزهای بارانی پشت آفتاب لجوج فاصله ها نمی مرد و لطافت خیس جاده ها برای حس قدمهایمان بی تابی اش را خشک نکند.

+ نوشته شده در  يکشنبه 10 5 1389ساعت 8:1  توسط sarsepordeh70  |  (7) نظر

همیشگی ترین***تقدیم به محمد عزیزم

 

می دانم هنوز هستی!هنوز کنج خنده های شب،صدای نفسهایم را پر می کنی و ای کاش هایت را گم کرده ای.می دانم هنوز دلت را با نسیم می فرستی تا گوشه جاده،بغض خستگی ات را گریه کند و تنهائی ات را وادار می کنی به اندازه کوتاهترین گل شقایق،نبودنش را جار بزند.

تو همان همیشگی هستی!قشنگترین بهانه برای بهانه بودن من!بگذار منطق آواز نارنج ها به آئینه بخشیده شود تا عکس باران با ذهن فراموش شده پنجره قهر کند و روی شانه های ما ببارد.بگذار صداقت هم آوائی شبنمها،سپیدار را به گلهای سفید مژده دهد؛حتی اگر قرار نباشد خورشیدی بدمد.بگذار در آغوش فاصله،جائی میان من و تو روی بی وزنی بیراهه ها انگشتان گلهایم را به مهتاب بدهم تا شاید به پاس تمام اشکهایم حقیقت روزها تکثیر شود.

بگذار نزدیک دورهای تو،گمنامی سنجاقک ها را روی تمام ستاره ها بنویسم و تراکم نفسهایم،تپش قلب ماه را روی روشنائی شب فریاد بزند.من با حس یک ستاره،عاشقترین شدم و حالا ابتدای دلتنگی هایت تن به بی تابی داده ام.

هنوز هم نگاه های تو مسیر زمستان و پائیز را نشان می دهند و من گوشه ای از تنهائی ات شده ام.برایم بمان و نور را معنا کن،بمان و پلکها ی خیسم را از تاریکی شبهای نبودنت بترسان.

می دانم هنوز هم هستی...این جا...در قلب من...

+ نوشته شده در  يکشنبه 27 4 1389ساعت 20:1  توسط sarsepordeh70  |  (4) نظر

قلب محتاج

 

 

قفل انتظار در گریه هایم مات شده و شیشه ای ترین یاس در پس بغض هایم ترک برداشته است.آخر تو در آغوش کدام ثانیه متولد شدی که این چنین با لحظه هایم پیوند خوردی تا دلم برای لمس نم باران و دستانم برای نوشتن از تو به پرواز درآیند.

قلبم هنوز محتاجتر از آن است که بخواهی ساده از کنارش بگذری و تا ابد حکم نبودنت را بر اندام شیشه ای من حک کنی.

 تقدیم به بهترین فرد تو زندگیم

+ نوشته شده در  يکشنبه 27 4 1389ساعت 19:33  توسط sarsepordeh70 

تقدیم به محمد عزیزم

وقتی دلت تنگ شد

                وقتی چشات تر شد

                                وقتی دیگه کسی نبود تا بشنوه که بی کسی

                                                                   بدون که هست اینجا کسی که تو واسش همه کسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 4 1389ساعت 10:2  توسط sarsepordeh70  |  (4) نظر

دونه دونه...

دونه دونه اشکام روگونه هامه وقتی تو نباشی اینا باهامه می مونی تو قلبم واسه همیشه

تورو کم میارم تو روزگارم همه ی وجودم توئی بهارم،بدون تو تنهام نگو نمی شه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 4 1389ساعت 20:8  توسط sarsepordeh70  |  (3) نظر

شیرینترین رویا...

   سبد سبد طراوت،ای عشق با سخاوت          دوست دارم رو این بار می خونم با شهامت

   بزار تو خواب بمونم،اگر حقیقتی نیست             رویای با تو بودن،قشنگتر از زندگیست

+ نوشته شده در  يکشنبه 9 3 1389ساعت 17:13  توسط sarsepordeh70  |  (0) نظر

ترنم یک احساس...

دیشب احساسی غریب سراپای وجودم را پر کرده بود،احساسی شبیه باران،به زیبایی هر چه

زیبایی ست.احساسی شبیه تنهایی،به تنهایی هر چه تنهاییست.احساسی شبیه درخت،به

 سرسبزی هر چه سرسبزی ست.احساسی بی انتها،بی انتها تر از هر چه کهکشان است.

لمسی نو بود به آب،به درخت،به سنگ،به آسمان،به زیبایی؛چیزی شبیه عشق.

گفتم عشق...همین است:احساسی عاشقانه.

عشق سرآغازی ست بر هر چه آغاز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 1 1389ساعت 10:40  توسط sarsepordeh70  |  (9) نظر

جاده های بی انتها...

    توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست،پیاده یا سوار بودن فرقی نداره!

    اما اگه همراه داشته باشی که تنهات نزاره،بی انتها بودن جاده آرزوت می شه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 1 1389ساعت 10:14  توسط sarsepordeh70  |  (0) نظر

عشق آسونه...!

چیکه چیکه،قطره قطره بارونه، بارون                     چی بگم از این دنیای دیوونه دیوونه

بی تو خورشید پشت ابرا پنهونه، پنهونه                  تو که نیستی قطره قطره می باره می باره

تو که نیستی ابرارو از آسمون برداره، برداره              بی تو هر لحظه دور از انتظاره

با تو عشق آسونه،با تو عشق فراوونه                 وقتی با منی،نور و روشنی پر می گیره توی خونه

اگه رفتی سفر،برو به سلامت                            دیگه نبودن تو برام شده یک عادت

من نمی ترسم که برم از یادت                            من بمونمو تنهایی هام...

+ نوشته شده در  يکشنبه 20 10 1388ساعت 18:12  توسط sarsepordeh70  |  (6) نظر

محاکمه

 

زندگی گاهی عشق و گاهی نفرت              گاهی امید،گاهی حسرت
زندگی گاهی گریست،گاهی خنده             گاهی بازنده ای و گاهی برنده
گاهی افتادن و موندن و بریدن                گاهی وقتا پر گشودن و پریدن
زندگی مثل یه سقفه،تو هجوم بی پناهی          زندگی عشق و محبت،کندن از مرگ و تباهی
زندگی مثل یه جنگه،تنها جنگی که قشنگه             برای زندگی عشق حکمه تفنگه
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 10 1388ساعت 16:36  توسط sarsepordeh70  |  (9) نظر

روبروی آینه

توی تنهاییم نشستم، رو به روم یه آینه ی پاک        شده کار من مرور خاطرات سرد و غمناک 

من نگاهم رو به آینه،آینه بیزار از نگاهم            خسته از درد و غم من،خسته از غبار آهم

دوباره چشمای ابریم می گیرن نم نمه بارون        آینه حیرونه ازاین که از کجاست این همه بارون

دل آینه می سوزه،دل می ده به درد و دلهام           به تموم پشت پاها که زدن به قلب تنهام

می شه باز سنگ صبوره غصه های جور و واجور/    با ترک می شکنه بغض و آینه می خوره هاشور

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 10 1388ساعت 17:47  توسط sarsepordeh70  |  (4) نظر

این چه حسیه؟

 

آروم آروم  تو گوشم بگو که می مونی /      هر شب هر روز هر لحظه به یادم می مونی

ذره ذره از عشقت من دارم می میرم /      من تو فکرم چه جوری دستاتو بگیرم

حالا دستات تو دستام،نگاتم تو نگام /      این چه حسیه؟چه حالیه؟چرا من رو هوام؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 9 1388ساعت 18:1  توسط sarsepordeh70  |  (5) نظر

پشیمانی

چشمان ماه یادت هست،در شبی که ساز وداع می زدی؟مگر نمی گفتی رفتنم کوچ خستگی هایت را در پی دارد؟ حالا از دلمردگی روزهایی می نویسی که در خیالت با نبودن من گلستان می شدی؟رنگها را به دل شب زده ای که تنهایی گلها را به رخشان بکشی؟چه کسی گفته گلها می خوابند؟یادت نیست شمعدانیهایی را که خواب و خوراکشان نگاه پنجره بود؟تو که دفتر ثبت لحظه هایمان را به آتش سپردی،حالا از یادآوری کدامین خاطره ثبت شده حرف می زنی؟من ذهنم از این دلتنگی های کبود تو پر است،مرا با تنهایی ات گلاویز نکن.
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 9 1388ساعت 11:6  توسط sarsepordeh70  |  (2) نظر

شهر من

غربت نگاهم را هیچ نگاهی پاسخ نداد و خواهش دلم را هیچ آدمی نشنید.مگر این جا شهر مجسمه های سنگی ست؟نه صدای تپش قلب عاشقی،نه آوای محزون دل غمزده ای؛همه سر در گریبان خویش،زانو زدنت را می بینند اما زیر شانه هایت را نمی گیرند.نه...نه،نمی توانم باور کنم که این شهر،شهر من باشد.شهر من،شهر گلهای شقایق و دلهای عاشق است.شهر من جایی برای زمین خوردن ندارد.شهر من شهری ست به لطافت پوست شب.
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 9 1388ساعت 8:7  توسط sarsepordeh70  |  (3) نظر